تبليغاتX
به نام آنكه اگر حكم كند همه محكوميم .
درسته
درســته مــن مــوافــقم زنــدگی زیــبا نــميشه

تــو فــالِ بـد اقـباليا هـيچکی مث ِ مـا نـميشه

اشکــای ما هـر چـقدم با هـمديگه گـريه کنيم

انـــدازه یـه گـــوشه کــوچيک دریــــا نــميشه

هر چی من و تو بشينيم شب تا سحر دعا کنيم

فـــرقی نـــميکنه بــازم ، مـعجزه پـيدا نــميشه


آدم اگـه عــاشق بــاشه يکـی هـميشه باهاشه

مـن عـاشـقــــم ، عـاشـق کــــه تــنها نـــميشه


یـه وقتا با خودم می گم که تنـها دلخوشیـم تــوئـی

دلخوشی که خوش نباشه ، آدم چشاش وا نـميشه

خيليا به هـر کی بخوان بی درد سر زود می رسن

مـن و تــو خواسـتـيم برسـیـم میــگن حالا نــميشه

یـه چیـزی رو خیـلی دارم امــا به هيچ کس نــميدم

عــشق تــو اِ .. اِنـقـد دارم کــه تـو دلـم جــا نميشه

هـمـه میـگن کـه مـن و تــو طاقتمون خـــيلی کـمه

مـيگن کــه فـردا روشـنه ، پـس چـرا فـردا نــميشه


يلدای هـر سال که ميشه می رم سراغ ِ فال ِ عـشق

دردای مــا بــــا حــافـظـم دیــگــه مـداوا نـــــمیـشـه

هیـچــکی بـه چشمم نميآد ، چـه کم بياد و چه زياد

قد تـــو هـيچـکسی عــزیـز ، واســم تو دنـيا نــميشه

مــی گــن مــــدارا بــکــنـیــم با بـازیـای سـرنـوشـت

آدم عـاشــق کـــــه دیـگه ، اهـــل مــدارا نـــمی شـه

مــن مـثِ اســفـنـد می مـونم ، بگـردونم دورِ سـرت

نــــگو بــذارش واسـه بعـد ، نگـو نـه بابا نـــمیـشـه


مـاهــو تـوی چـشمـای تـو از بس زلاله می شه دیـد

چـشمـای هـيچکی مـثِ تو ، اين جوری گيرا نــميشه

ســئـوال کنـم جواب مــیدی ؟ فـقـط یــه جـمله بـنويس

بـگو که می رسـیـم به هم ؟ آخر می شه یـا نمی شه

نوشته شده توسط بهرام در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 10:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |